تبليغاتX
کلبه ای عشق





چند جوک  

 
 
وقتي يه بار از يه نفر ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده
 
 
سرمايه ي عمره آدمي 1 نفس است و اون 1 نفس از براي 1 هم نفس است. گر نفسي با نفسي هم نفس است اون 1 نفس از براي 1 عمر بس است
 
 
اگه کسی بهت گفت دوستت داره و برات می میره باور نکن ، بهش بگو کارت سوختتو میدی به من؟
 
 
خدا ميدونه كه من :فقط تو رو دوست دارم, خدا ميدونه كه تو تنها عشق مني!خدا ميدونه كه فقط تو رو مي پرستم !خدا ميدونه كه من اين اس ام اس رو تا حالا واسه چند نفر فرستادم
 
 
آرزوي جوجه تيغي نازش كنن آرزوي پاندا عكس رنگي بندازه آرزوي گوسفند صندلي جلوي وانت بشينه آرزوي خر نمي گم داغ دلت تازه نشه!!!!!
 
 
آيا مي دانيد ميزان پاسخ مثبت دختران به بوق زانتیا 60 درصد بيشتر از انواع پژو مي باشد؟ . . . . روابط عمومي شركت سایپا
 
 
سخت ترین سوال کنکور ۸۶:سهمیه خودرو سواری ۲ گانه سوز دولتی که آمبولانس وانت است و شبها در آژانس کار می کند چند لیتر است؟
 
 
دوستت دارم قد يه بشكه بنزين، خاطرخواتم قد يه پمپ بنزين، روز تولد تو بهترينم، هديه بهت ميدم يه كارت بنزين
 
 
مئلم اظيضم، اض اینکح برايم ضهمط كشيدي، ديكطح يادم دادي، از تو ممنونم
 
 
زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم... اما تو هر کار بکني قشنگ نميشي پس بيخود زور نزن
 
 
عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم . عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم
  
 
به علت كمبود اس ام اس پيشاپيش سال 86 و عيد نوروز را تبريك ميگوييم!
(سازمان اس ام اس بازان بيكار)
 
انگشتتو مشت کن..... مشته؟
مشته مشته؟
حالا محکم بزن تو چشمت تا کور بشی دوریمو نبینی......!!!
 
این اس ام اسو با احساس بخون...!
آتش زدی بر خرمنم.... وای خرمنم
وای خرمنم.. وای خرمنم.. وای خرمنم.. وای خرمنم..
وای خرمنم.. وای خرمنم.... وای خرمنم.......وای خرمنم...........
خوب بسه دیگه میدونم حیوونی
 

 

 

زنگهای بسیار زیبا با فرمت mp3

  

زنگ اول  

زنگ دوم 

زنگ سوم 

زنگ گوشی منصور (حمید لولائی) در چهار خونه

زنگ منصور 

برای دانلودآهنگ:۱- روی نام آهنگ راست کلیک کنید.۲- گزینه save target as را انتخاب کنید ۳- مقصد ذخیره کردن فایل را مشخص کنید. ۴- روی گزینه save کلیک کنید هم اکنون فایل در مقصد انتخابی در حال دانلود شدن میباشد

 

 |

بیماری ؛ پرتگاه یا پناهگاه ؟

 

تقریباً اکثر آدمها بیماری را پدیده ای مزاحم و رنج آور می دانند که به دلیل ناپرهیزی ها، پیش گرفتن روشی نادرست در زندگی و بعضاً ارتکاب گناهان بوجود می آیند . آنها بیماری را مسیری منتهی به یک پرتگاه می بینند که اگر اقدامی در برابرش نکنند ، بالاخره از آن پرت شده و نا­بود می شوند .  به همین دلیل است که تلاش همین اکثرِ آدمها هم یافتن راهی کوتاه و موثر برای از بین بردن آن و به اصطلاح خلاص شدن از شر بیماری است.


ادامه مطلب
 
 
Three things in life that, once gone, never come back
 
Time
 
Words
 
Opportunity
 
سه چیز در زندگی که بگذرد و هرگز بر نمیگردد:
 
زمان
 
واژه ها
 
فرصت

ادامه مطلب
 

دو اهنگ از جواد رضویان که در 4 خونه خونده

 

 

وایسا دنیا 

قسمت نمیشه انگار

target as   کلیک کنید.

نوشته ای از یك عاشق به نام :مجتبی حسنوند| دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 | 17:28 | + | موضوع: |

 

تولدت مبارک

 

امشب بارش شروع شده
اما نه بارش باران
بارش يه دنيا ستاره ي بي پايان
امشب روي زمين پر از ستاره شده
و زمين پر نورتر از هر ستاره شده
امروز بلندترين روز سال است
چون روشنايي شب به روز اضافه شده
سپيده دمان زودتر از هميشه
آفتاب پرده ي شب را كنار مي زند
و آغاز روز را اعلام مي كند
بلبلان مست شده اند و مستانه مي خوانند
امروز سلطان عشق پا به روي زمين مي گذارد
و نغمه ي عشق را عاشقانه مي سرايد
يه باغ گل هاي رنگارنگ خونه
همه اش تقديم به عاشقاي ديونه
امروز من به دنيا آمده ام
يه نفر كه از بس آفتاب تابستان به سرش خورده
عاشق شده و كاملا مجنون و ديوانه شده
تولدم مبارك

 

|
نوشته ای از یك عاشق به نام :مجتبی حسنوند| سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 | 17:29 | + | موضوع: |

 

 روز تولد

 

روز تولد تو میلاد عشق پاکه

برای شکر این روز پیشونیم به خاکه

 

با هفت آسمون پُر از گلهای یاس و میخک،با صد تا دریا پُر از عشق و اشتیاق و پولک،یه قلب

عاشق با یه حس بیقرار و کوچک،فقط میخوام بگم تولدم مبارک

 صحبت عاشقی بشه ستاره رو خواب میکنی

دریا رو آتیش میزنی ابرا رو بی تاب میکنی

وقتی فقط اونو میخوای ماهو نشونه میکنی

میری تو قلب آسمون صبرو دوونه میکنی

وقتی میبینی عاشقی دنیا رو میریزی به پاش

طلا رو قیمت میذاری با برق ناز خندهاش

وقتی میفهمی عاشقی می ری سراغ پنجره

قلبتو می سپاری دس قصه و عشق و خاطره

وقتی میفهمی عاشقی سوار رویا ها میشی

میری تا جاده های دور,اون بالاها خدا میشی

وقتی میبینی عاشقی ماهو میخوای شکار کنی

میخوای که خورشید خانومو یه شب بری بیدار کنی

وقتی می فهمی عاشقی سنگ و با شیشه میبینی

گمشدتو ماله خودت واسه همیشه میبینی

وقتی میبینی عاشقی با آیینه خونه میسازی

رنگین کمونو میاری تو گردن ماه میندازی

وقتی میبینی عاشقی میخوای همه خبر بشن

گلا به خاطر شما تاز و تازه تر بشن

وقتی میفهمی عاشقی میبینی پادشا شدی

از همه مردم شهر یه آسمون جدا شدی

وقتی میبینی عاشقی خودت میمونی و خودش

جونتو حاضری بدی به خاطر تولدش

 

|
 پدرم روزت مبارک

 

پدرم چشمانت اشكبار است؟
قربون چشمان قشنگت
بار زندگي روي دوشت سنگيني كرده؟
مي بينم پشتت خميده شده!
يه لحظه وايستا و قدت را راست كن
مي دونيد پدر من قامتي بلند داشت
و مانند رعد آسمان مي غريد و روحيه مي داد
و چون كوه استوار بود
ولي پدرم اكنون چرا شكسته اي؟
خوب حق داري تبعيض زياد است
تو گريه نكن بگذار من گريه كنم
مفت خورها مي بيننت و مسخره ات مي كنند
يكي از آن ها از بالاي آسمان خراش ها
گريه ي تو را در خانه ي گلي مي بيند
و بهت مي خندد
يه شكمباره از بس خورده و هار شده
به گرسنگي ما قهقهه مي زند
علي را كه كشتند تبعيض ها زياد شده
ما ديگر در بيت المال حقي نداريم حق ما را خورده اند
و تو دايم براي گرسنگي ما گريه مي كني
پدرم بار سنگيني را به دوش كشيده اي
لحظه اي بار را روي زمين بذار و استراحت كن
اين بار سنگين تو را از پاي در مي آورد
من هم گريه مي كنم درست مثل تو
دارم تمرين مي كنم آخه من هم روزي پدر خواهم شد
و اين تبعيض روزي مرا هم خواهد شكست
پدرم گريه نكن روز چشمان اشكبارت مبارك باشه
روز پدر مبارك باشه

 
نوشته ای از یك عاشق به نام :| سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 | 17:27 | + | موضوع: |

 

خدایا مرا پاک آفریدی. ولی من از روی جهل و نادانی خود را آلودم.

 خدایا بار سنگینی به دوش دارم. چگونه با این بار به سوی تو آیم.

 خدایا باری سنگین از گناه و شرمندگی بر دوشم سنگینی می کند. آن

روز که آمدم قرار بود پاکیم مرا به پرواز درآورد. ولی امروز گناه مرا

به زمین دوخته است. خدا تو خود می دانی هر آنچه کردم از جهل بود

و نادانی. مگر جز تو که را دارم. خدایا ساده بگویم. مرا ببخش.

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :| شنبه سیزدهم مرداد 1386 | 16:47 | + | موضوع: |

 

  وقتی ساعت ۵/۱۲ شبه و با خیال راحت نشستی کنار پنجره و غرق در

 خیالات خودت هستی و همینجوری نسبت به یک چیزهایی هم

 خوشحالی... یکدفعه صدای جاروی مامور شهرداری، رفتگر یا همون

 سوپور خودمون رو می شنوی که این وقته شب داره کوچه رو جارو

می زنه!... مثل یک سوهان روح تمام افکارت را بهم می زنه....مثل

این که تمام شاخه های جاروی دسته بلندش که نمی دونی از شاخه های

 کدوم درخت خشک شده، درست شده، سیخ می شند و می رند روی

اعصابت! هزار جور فکر می کنی، شهرداری، بوروکراسی، تقسیم کار

 پیشرفته، انسجام ارگانیکی، پول نفت، مالیات، کوچه های تمیز،

وظیفه.... اما کنار اینها یک چیز دیگه هم هست... می دونی که تو

ماشین نیستی، آدمی! اونی هم کوچه ات رو داره جارو می زنه که

فردا صبح با ماشین پژو یا سمندت با خیال راحت از کوچه تمیز شده

 رد بشی هم آدمه! از جنس خودت! البته خیلی سال دار تر و باتجربه تر

 و خسته تر!... اون پیرمردی که بعد از ۶۰ سال زندگی و کار و

بدبختی تازه مجبوره از ساعت ۱۱ شب به بعد بیاد توی کوچه ها و

جارو کنه،  اون هم آدمه! اون هم دوست داره الان بخوابه، پیش زن و

بچه اش باشه! اصلا الان خیلی وقته که از بازنشستگی اش گذشته! اما

مجبوره.... مجبوره پول جهاز دختر کوچکش را جور کنه که وقتی

خواستگار اومد خجالت نکشه... پول بچه های نوه دختری اش را جور

کنه که شوهرش بد از کار دراومده و طلاق گرفته و رفته و الان دختره با

 بچه هاش خونه اون هستند.... پول دانشگاه آزاد اون پسرش رو جور کنه

 که نمی دونه چه رشته ای توی کدوم شهرک تازه تاسیس داره درس می

 خونه و می گه دو سال دیگه درسم تموم می شه و البته معلوم نیست

بعد از تموم شدن درسش و بعد از برگشتن از سربازی کجا می خواد کار

 کنه؟ پول آب و برق و گاز و تلفن و اجاره رو بده یا پول گوشت و

مرغی که کمتر توی خونشون می ره را فراهم کنه! یاد حرف دخترش

می افته که می گه الان همه دیگه موبایل دارند لااقل سی هزار تومن

بده من از این جدیداش بخرم!... نمی دونه که باید این پول رو هم

جور کنه یا نه!

آره همونطور که اون داره این سیخ سیخک های جارو رو روی

کوچه می کشونه و آشغالا را جمع می کنه... داره فکر می کنه به این

بچه ها و این بدبختی و این هوای نیمه سرد و تنهایی و عیدی آخر

 سال که می تونه تا حدودی دلش را آروم کنه... و من که نشسته ام و

وسط اون فکرهایم که اصلا یادم رفت چی بود؟ فکر می کنم به

وضعیت او و امثال او و البته ساعتی دیگر و حتی لحظه ای دیگر او

 را هم فراموش می کنم.... او شاید هم فکر می کنه به من یا به من

نوعی... که شب راحت در منزل گرم و نرممان با تمام امکانات خوابیده

 ایم و هرگز فکرها و نگرانی های او به مخیله مان هم نمی گنجد!....

و من که هزار جور فکر و نگرانی دیگر برای خودم و آینده مملکت و

جامعه ام و امثال او دارم..... نمی دانم کدام  یک بیشتر لذت می بریم

از این زندگی؟ نمی دانم اصلا به این دنیا آمده ایم که لذت ببریم یا

آمده ایم تا انسان شویم ؟  شاید هم می دانم ...

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1386ساعت 1  توسط مورفی | 

 خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت

                         صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ،

 

                                   اما من آن را نمي شنوم .

 

                                    مرا به اعماق درونم ببر

 

                           تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم

 

                             مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم

 

                   و همواره به عنوان يگانه پناهگاهم  به تو رو كنم.

 

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1386ساعت 14  توسط مورفی | 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط

 مادرش بود .

پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار

كردي.فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.

 پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ

 مادرش رفت .

وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت

 ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1386ساعت 9  توسط مورفی | 

 

 

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند :

 

 بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري

 

غم را ديگر چرا آفريدي؟

 

خداوند گفت :

 

 غم را بخاطر خودم آفريدم

 

 چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش 

 

تا غمگين نباشد به ياد من

 

 نمي افتد .

                                                                               

                                                                                                       آیا واقعاً همینطور است

                                                                                              مورفی

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1386ساعت 22  توسط مورفی | 

 

- پیش از آنکه از غذایی که خوردید ایراد بگیرید،به آن کسی بیندیشید که چیزی

 

   برای خوردن ندارد.

 

- پیش از آنکه از همسرتان گله کنید،به آن کسی بیندیشید که گریه کنان در پیشگاه

 

  خداوند زانو زده و مونسی از او می طلبد.

 

- پیش از آنکه از فرزندتان انتقاد کنید،به آن کسی بیندیشید که در آرزوی

 

 بچه دارشدن می سوزد و راه به جایی نمی برد.

 

- پیش از آنکه از کثیفی خانه و از اینکه کسی در کار نظافت و رفت وروب کمک

 

  حال شما نیست شکایت کنید،به آن کسی بیندیشید که سر پناهی جز خیابان ندارد.

 

- پیش از آنکه از زیادی مسافتی که رانندگی کردید شکایت کنید،به آن کسی

 

بیندیشید که همان مسیر را با پای پیاده طی می کند.

 

وآن هنگام که خسته اید و ناراضی از شغلی که دارید،به آن کسی بیندیشید که بیکار

 

یا معلول است و در آرزوی داشتن شغلی مثل شغل شما است.

 

 زندگی عطیه ی خداوند است.پس تو ای انسان آگاه:

 

 زندگی کن...

 

 از آن لذت ببر...

 

 شکرانه اش را به جا آور...

 

 و اهداف زندگی ات را به تمامی جامه عمل بپوشان. 

 

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1386ساعت 12  توسط مورفی | 

              

بااينكه چندي است مسلماني راازيادبرده ام

اما از تو چه پنهان !

ديشب قرآن قديمي راازروي طاقچه بارها برداشتم

بي بهانه بوسيدم و دوباره سر جايش گذاشتم

دلم شور چيزي را نميزد

ثانيه ها را با دانه هاي تسبيح رج مي كردم

حتي وضو هم گرفتم !

رو به قبله یا نه ، رو به جايي كه يقين دارم خدا آنجا هم بود ركعتي نماز خواندم

يادم نيست ! شايدهم كمي دعاكردم ! ساده بودم ، تو نبودي اما : 

     ""باران رحمتت بود""                                                                                     

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1385ساعت 11  توسط مورفی | 

 

داستان درباره كوهنوردي است كه مي خواست ازبلندترين قله بالا برود

 

 

شب بلندي هاي كوه را تماما برگرفت بود و مرد هيچ چيزي را نمي ديد. اصلا ديد نداشت و ابر

 

 روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .

 

همانطور كه ازكوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد ، ودرحالي كه به

 

 سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد .

 

درحال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن

 

 به وسيله قوه جاذبه را درخود احساس مي گرفت .

 

همچنان سقوط مي كرد و درآن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش

 

 آمد .

 

اكنون فكر مي كرد مرگ چه قدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد طناب به دوركمرش

 

 محكم شد.

 

بدنش ميان زمين و آسمان معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود .

 

و دراين لحظه سكوت برايش چاره اي نماند جزآن كه فرياد بكشد. خدايــا كمكم كن، ناگهان

 

 صدائي پر طنين كه ازآسمان شنيده مي شد جواب داد . ازمن چه ميخواهي ؟

 

مرد :  خدا نجاتم بده

 

صدا : واقعا باور داري كه من مي توانم تورا نجات بدهم؟ 

 

مرد: البته كه باوردارم .

 

صدا  : اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن ...

 

 يك لحظه سكوت  و مرد تصميم گرفت  با تمام نيرو به طناب بچسبد !!

 

گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوه نورد يخ زده را مرده پيدا كردند !!

 

بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستانش محكم طناب را گرفته بود .

 

               

                      و او فقط  يك متر تا زمين فاصله داشت !!!

 

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1385ساعت 19  توسط مورفی | 

 مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ ساله اش را دید که در انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من

۱۰ دلارقرض بدهید؟

مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک

 اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن

 که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه

 وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من

 چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتا

ر کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص

 اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه

ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند

اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه

 خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک

 ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست

 دارم...!!!

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1385ساعت 12  توسط مورفی | 
+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1385ساعت 22  توسط مورفی | 
     eye

   

             به چشمانت بیاموز که

                                                      هر کس ارزش دیدن ندارد

             به دستانت بیاموز که

                                                      هر گل ارزش چیدن ندارد

            به  قلبت بیاموز که

                                                     هر کس کنج آن جایی ندارد

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1385ساعت 21  توسط مورفی | 

 

پروردگارا

 

  به من آرامشی ده

تا بپذیرم آن چه را که نمیتوانم تغییر دهم

  دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

  بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

  مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن

 

مطابق میل من رفتار کنند.

 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1385ساعت 13  توسط مورفی | 
 

ـ مراقب افکارت باش که به گفتارت تبدیل می شود .


- مراقب گفتارت باش که به رفتارت تبدیل می شود .


ـ مراقب رفتارت باش که به عاداتت تبدیل می شود .


ـ مراقب عادادت باش که به شخصیتت تبدیل می شود .


ـ مراقب شخصیتت باش که به سرنوشت تبدیل می شود.

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1385ساعت 13  توسط مورفی | 

خدایا مرا پاک آفریدی. ولی من از روی جهل و نادانی خود را آلودم.

 خدایا بار سنگینی به دوش دارم. چگونه با این بار به سوی تو آیم.

 خدایا باری سنگین از گناه و شرمندگی بر دوشم سنگینی می کند. آن

روز که آمدم قرار بود پاکیم مرا به پرواز درآورد. ولی امروز گناه مرا

به زمین دوخته است. خدا تو خود می دانی هر آنچه کردم از جهل بود

و نادانی. مگر جز تو که را دارم. خدایا ساده بگویم. مرا ببخش.

 

 
 
نوشته ای از یك عاشق به نام :| شنبه سیزدهم مرداد 1386 | 11:25 | + | موضوع: |

 

خدایا مرا پاک آفریدی. ولی من از روی جهل و نادانی خود را آلودم.

 خدایا بار سنگینی به دوش دارم. چگونه با این بار به سوی تو آیم.

 خدایا باری سنگین از گناه و شرمندگی بر دوشم سنگینی می کند. آن

روز که آمدم قرار بود پاکیم مرا به پرواز درآورد. ولی امروز گناه مرا

به زمین دوخته است. خدا تو خود می دانی هر آنچه کردم از جهل بود

و نادانی. مگر جز تو که را دارم. خدایا ساده بگویم. مرا ببخش

نوشته ای از یك عاشق به نام :| شنبه سیزدهم مرداد 1386 | 11:22 | + | موضوع: |

 

 
می بالم که خدایی چون تو دارم ...
  
 خدایا ممنونم از اینکه کمکمان کردی و درهای رحمتت را بر ما گشودی
 
 هرگاه دلتنگ بودیم ، ما را صدا زدی و به ما فهماندی
 
که تنها فریاد رس دل نا امیدان تو هستی
  
  خدایا همیشه در مسیر زندگی یار و یاورمان باش
 
خودت میدانی که به تو رسیدن چه سخت و از تو دور شدن چه آسان است
 
پس ای بزرگ از تو ملتمسانه خواهش می کنم
 
همیشه و همه وقت مواظب همه ی بندگانت باش
 
ممنونم
   
+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1386ساعت 18  توسط مورفی | 

 

 

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم


کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را


از نگاهش مي توان خواند


اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد


و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم


سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

 
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد


بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!


بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند


بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم

 

هيچ كس باز نمي فهمد 

                                                    

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20  توسط مورفی | 

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود

 اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپاي دقايق نبود

اگر ذهن آيينه خالي نبود

اگر عادت عابران بي خيالي نبود

اگر گوش سنگين اين كوچه ها فقط يك نفس مي توانست طنين عبوري نسيمانه را

     به  خاطرسپارد

اگر آسمان مي توانست ، يكريز شبي چشمهاي درشت تو را جاي شبنم ببارد

اگر رد پاي نگاه تورا باد و باران از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد

اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز مي كرد

 اگر آسمان سفره ي هفت رنگ دلش را براي كسي باز مي كرد و مي شد به امانت گلي را به

       دست زمين بسپريم و از آسمان پس بگيريم

اگر خاك كافر نبود و روي حقيقت نمي ريخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نميزد

اگر كوهها كر نبودند

اگر آبها تر نبودند

اگر باد مي ايستاد

اگر حرفهاي دلم بي اگر بود

اگر فرصت چشم من بيشتر بود

اگر مي توانستم از خاك يك دسته لبخند پرپر بچينم

   تو را مي توانستم

                 اي دور

                         از دور

                                   يك بار ديگر ببينم!

                                                                                          قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10  توسط مورفی | 

 

 

 کودک نجوا کرد:  

 

خدایا با من حرف بزن!

 

مرغ دریایی آواز خواند، اما کودک نشنید؛

 

سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن!

 

رعد در آسمان پیچید، اما کودک گوش نداد؛

 

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:

 

خدایا بگذار ببینمت...

 

ستاره ای درخشید، ولی کودک توجهی نکرد؛

 

کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده!

 

 یک زندگی متولد شد...

 

 اما باز کودک نفهمید

 

کودک به آرامی گریست

 

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21  توسط مورفی | 
ابري نيست

بادي نيست

مي نشينم لب حوض

گردش ماهيها ، روشني ، من ، گل ، آب

پاكي خوشه ي زيست

مادرم ريحان مي چيند

نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر

 رستگاري نزديك : لاي گلهاي حياط

 روي پاشويه در كاسه مس ، چه نوازشها مي ريزد نور

نردبان در گوشه ي باغ ، صبح را مى آرد به زمين

 پشت لبخندي پنهان هر چيز

 روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره ي من پيداست

چيزهايي هست ، كه نمي دانم

مي دانم ، كه اگر برگي بكنم ، خواهم مرد

 مي روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم

 راه مي بينم در تاريكي ، من پر از فانوسم

 من پر از ابرم و زمين

من پر از خورشيدم و شن

 من پر از تاكم

من پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج

 من پرم از سايه ي ني ها در آب

 من پر از جنبش آن بيدم ته باغ

 چه درونم تنهاست

                                                                         سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1  توسط مورفی | 

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود 

 به خدا اعتقادی نداشت  

او چیزهایی را که درباره ی خدا و مذهب میشنید مسخره میکرد 

شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده ی آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش 

 بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود  

مرد جوان به بالا ترین نقطه ی تخته ی شنا رفت و دستانش را باز کرد تا  

درون استخر شیرجه برود

ناگهان ندایی به گوشش رسید ، ندا برای مرد نا مفهوم بود 

 اما  

احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پایین آمد 

 و چراغ ها را روشن کرد 

مرد آن روز نتوانست شنا کند 

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود

 

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1386ساعت 16  توسط مورفی | 

     

          یک  شب  آتش   در  نیستانی  فتاد 
                                                          سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
                  

          شعله  تا  سرگرم  کار  خویش   شد 
                                                         هر  نی   شمع   مزار   خویش    شد
                  

          نی به اتش گفت کین اشوب چیست 
                                                          مرتورا زین سوختن مطلوب چیست
                  

          گفت    اتش    بی   سبب    نفروختم 
                                                          دعوی    بی    معنیت

نوشته ای از یك عاشق به نام :| شنبه سیزدهم مرداد 1386 | 11:20 | + | موضوع: |

 

اصفهانی قله ای اورست رو قتح می کنه

بهش ميگن انگيزه ات چي بود؟؟

ميگه خدا لعنت كنه كسي رو كه گفت اون بالا نذري ميدن

 

ترکه بچش نمي خوابيده بهش ژل مي زنه .

 به ترکه ميگن چرا اينقدر سي ديت خش داشت؟  ميگه آخه آهنگ قشنگاشو علامت زدم

 

ترکه دفترچه خاطراتش پر ميشه ميندازش دور!

نوشته ای از یك عاشق به نام :| شنبه سیزدهم مرداد 1386 | 11:17 | + | موضوع: |

 

به اصفهانيه مي گن تا حالا شيرين تر از عسل هم خوردي ؟

 ميگه : بله ، ترشي مفتي

 

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :مجتبی حسنوند| شنبه سیزدهم مرداد 1386 | 11:10 | + | موضوع: |





منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس