|
|
آتشی بر پا کردم وخود در درونش سوختم گوش کن من اینها را از عــــشــــق آموختم عــــشــــق را شعله می افشانیم و دستی درآتش میکنیم عــــشــــق را خود میسازیم و خود خرابش میکنیم نقشه ها از عــــشــــق میسازیم و ناگه بر آبش میکنیم در خیال خود جاده ای میسازیم و آخر سرابش میکنیم عــــشــــق را روز اول اقیانوس روز آخر مردابش میکنیم از دورن بهارش میپنداریمو آخر خزانش میکنیم یاد دیروز که عــــشــــق در درونم زنده بود |
|